ویکتور کاش اسب بودی میشا. کاش اسب بودی با یال بلند و دست و پاهای قوی، نعلهای تازه و شیههی بلند. کاش اسب بودی میشا تا میتونستم روی گُردهت بشینم، افسارت رو بکشم و به تاخت برم. کاش اسب بودی میشا و من رو میبردی از میون این کابوس، از بین اینهمه جنازه، از میون این شهر که رو در و دیوارش خاکستر مرگ پاشیدن، از این کوچههاش که بوی تعفن میدن، از وسط این آدمها که هر روز اول بهم صبحبهخیر میگن و بعد انگشتهاشون رو میذارن روی گلوم تا خفهم کنن. میدونی میشا، من یادم رفته که چطوری باید نفس کشید. چطوری باید آواز خوند. چطوری باید عاشق شد. چطوری باید پرواز کرد. گاهی پشت این میز میشینم و ساعتها به این کاغذ سفید نگاه میکنم میشا. اونقدر خیره نگاه میکنم که کمکم قطرههای سیاه مرکب سُر میخورن روی صفحه، قطرههایی که بوی خون میدن.
سال چاپ:
1404
تعداد صفحه:
326
قطع:
رقعی
نوع جلد:
شومیز
نویسنده:
محمود خسروپرست
ناشر:
قطره
شما هم درباره این کالا دیدگاه ثبت کنید